تبليغاتX
در باب شعر و شاعری
اینجا، رویا ، خیال ، خواب ، وفا هم اجاره ای است ./.( هذیان های افلیج مجنون در اوج هوشیاری )
صمیمی ترین عاشقانه های دنیا را ،

هزار بار مشق گفتن می کنم اما ... ،

تو می آیی و من ، 

ـ به لکنت ـ

فراموشم می شود ،

ـ حتی ـ بگویم سلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:49  توسط خداداد شهرستانی  | 

{شاعر !

حماقت کردی ،

این صداقت پیشه گی ،

بلاهت بود

به تو گفته بودم ،

دستت را برای ناکسان ... }

- من ...،

- من فقط ...،

- خواستم ...،

- دیگر راست نمی گویم ./.  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط خداداد شهرستانی  | 

روز مادر

روز پدر

روز پلیس ، معدنچی ، رفتگر

روز استاد ، معلم ، کارگر

روز باغبان ، دانش آموز ، نگار گر  

روز شاعر ،

روز شاعر ؟

آه که خیال را ،

فرصت اتفاق نیست ./.  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:29  توسط خداداد شهرستانی  | 

گاهی اوقات در این وب پیش می آید می نویسم - من رو - در صورتیکه می تونم بنویسم - منو - این به نوعی رعایت نوعی نگارش یال رسم الخط است که من پیرو شاملوی بزرگ و او هم پیرو مرحوم ایرج کابلی بود . در دارالمجانین بخشی خواهیم داشت که نوعی آموزش رسم الخطی نوین است مانند نوشتن کلماتی مانند خواب که خاب نوشته شود یا خواهر که خاهر یا حتی که حتا و مسئول که مسوول و آئین که آیین نوشته شود همان گونه که عرب ها واژه ی تلویزیون را به شکل تلفیزیون از آن خود کرده اند و ما که چنین را طور می نویسیم و اگر کسی هم اعتراض کند می گوییم طرف دانسته هایش را به رخ می کشد یا همین دانسته ها که ما اطلاعات می گوییمش و یادمان رفته تخت جمشیبد و بناهای پیش از تاریخ چنان شهر و سوخته و بسیاری چیزها که ذهن الکن من نمی داند ./. ما آریایی هستیم نه عرب و این که دینمان از عربستان آمده هیچ پیش آمد نامیمون و غیر عادی نیست که این انتخاب هستی بخش و لیاقت محمد ( ص ) بوده است ./. زنده و پایدار باشید

 سر دبیر ماهنامه ی اینترنتی

ادبی - هنری - طنز دارالمجانین

خداداد شهرستانی       

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:9  توسط خداداد شهرستانی  | 

به همسر پیشینم ل . م

شاعر ،

در جدل های کودکی با اهل خانه ،

تهدیدش فرار بود

قد کشید ٫

و آنوقت ۴ تا لورازپام ،

یک حال و روزی می ساخت ،

 که با سر توی دیوار ... ،

 و مادر بر سر زنان  :

- خاک به سرم بچم مرد  ـ

در سال هجده

تیغ بر دست ...،

و تنها خرج پانسمان

از کف خانواده

***

 

در آغاز جوانی

از آزار زنش ،

به تنگ که می آمد ،

رسم  پدر سوختگی را فوت آب بود ٫

سر ساعت ۱۵۰ تا لورازپام دو میلی

سر ساعت ۴ تا تیغ که فقط خرجش بخیه بود

سر ساعت بیهوشی

سر ساعت پرمنگنات و در راهرو به دنبال زنش که من لب ...،

( این را بعدها زن گفت )

ـ مرتیکه 

یادت رفته

تو کریدور بی شرت و شلوار

همه چیت تکون می خورد

دنبالم

لبت لبت ...،

حالا شاعر با خودش هم شوخی که نه ...

همیشه ۴ متر طناب در کشو ...

و این تصمیم ،

ـ به حتم ـ

ـ یقیناـ

بی شک جدیست ./.  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:32  توسط خداداد شهرستانی  | 

هیئت مدیره ی ماهنامه ی اینترنتی دارالمجانین که از اول شهریور ۸۷ به امید حق کار خود را آغاز می کند برای کادر خبرنگاران خود به تعداد نامحدودی دانشجوی جامعه شناسی نیازمند است با حقوق و پورسانت بی نظیر تا ۵۰۰۰۰۰تومان در ماه علاقمندان می توانند برای مراحل گزینش و استخدام و اطلاعات بیشتر با شماره تلفن ۰۲۶۱ - ۶۴۷۵۴۱۸ - دفتر مدیریت ماهنامه تماس بگیرند./. حق یارتان

هیئت مدیره ی

 ماهنامه ی اینترنتی

 - ادبی - هنری - طنز

 دارالمجانین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:34  توسط خداداد شهرستانی  | 

کجایی ؟

من تازه - صبحانه ای برای دو نفر- آماده کرده بودم

بیتا فرهی تازه پنج داستان به قلم  - حمید هامون - را خوانده بود

سارا خودش را آماده می کرد تا طلب آن مرد زنباره را در صورتش پرتاب کند

کجایی ؟

کدام گور بگو !

کدام گور ،

یارای پذیرش قامت سروگونت را دارد ؟

چه قدر بگرییم ؟

چه قدر بر سر زنیم ؟

خدا !

این چه حکمتیست ؟

نه این ظلم است ،

حکمت نیست ،

یا من از درکش قاصرم

روی وزیر ارشاد سیاه ،

روی معاون امور سینمایی سیاه ،

روی همه مان سیاه ،

روی همایش چهره های ماندگار سیاه ،

خاک بر سر همه مان ،

 که تو را قدر نادانستیم

این حرف ها را چه سود ؟

پاینده باد مسعود کیمیایی که با - رییس و حکم - ماندگارت کرد

و البته - خط قرمز - که به محاق توقیف رفت

و نخستین بازی سینمایی ات بود

و ماند تا در هامون،

 آل پاچینوی ایران شدی،

مانند او در بی خوابی

خاک بر سرمان

که خاک بر سر شدیم با رفتنت

تئاتر شهر و تالار وحدت ،

چه گوید ، که قامت تو،

 بر خاکش بوسه نخواهد زد

گوگوش می خواند و من اشک می ریزم ،

که باز یتیم شده ام

نه ، همه گی یتیم شده ایم

شورای نویسندگان دارالمجانین

خداداد شهرستانی و همسر - دوشیزه زهره -

 دوشیزه عسل - دوشیزه ... -

 دوشیزه مریم و...

پرواز عقاب بی مانند بازیگری خسروخان شکیبایی

با یک دقیقه سکوت ارج می نهیم

امیدوارم مدیران  نظام روسیاهی نکنند

 و خانواده اش به آسودگی در نبود تاجشان

روزگار بگذرانند

و نه همچون شاملوی بزرگ

اثاثیه اش به حراج گذاشته شود

که باز خاک بر سر مدیران

بی لیاقت فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:31  توسط خداداد شهرستانی  | 

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

سهراب سپهری

آرزوی بسیارم بود دیدنت را

دریغ !

نخستین دیدار ،

بدرقه ی تو در سفر آخرت بود

خداداد شهرستانی

خبر خوبی نبود اما مدیون رفیق بیست ساله ام مسعود باستانی هستم که با اس ام اسی مطلعم کرد .

هامون را هفده بار به حرمت او دیده ام او که بیتا فرهی بازیگری حالایش را وامدار نقش مقابل او در هامون و بانو بود و خیلی ها مانند پولاد کیمیایی که پس از رییس و حکم بازیگر شد . این مرد بزرگ در حکم کوکائین تو دماغی را چنان متبحرانه بازی کرد که بلافاصله به یاد پدر خوانده ی کاپولا افتادم و اعتبار بسیاری فیلم ها به حضور او بود . کیمیای احمد رضا درویش . کاغذ بی خط و بازی درخشان تهرانی فقط با همبازی بودن با او میسر می شد که شد . روی مدیران فرهنگی ایران سیاه خاک بر سرشان که هنوز با مستمری اداره تئاتر روزگار می گذراند . خسرو خان نه خسرو جانمان رفت .خسرو شکیبایی بازیگر قدر سینمای ایران به ابد پیوست خدایش بیامرزاد

خدایا اگر روزی مرا گرفتی خواهش می کنم  یک نفر مطلبی حتی یک دهم این مطلب به حرمتم بنویسد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:57  توسط خداداد شهرستانی  | 

از عشق می گویند

از فراق می گویند

از وصال می گویند

زنان باسن و پستان برهنه تکان می دهند ،

و مردان بی پروا زنان را سینه می فشارند

 پرسش من این است :

این زنان برهنه ،

و مردان زنباره ،

عشق را می فهمند ؟

من نمی دانم

شما می دانید ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:29  توسط خداداد شهرستانی  | 

تلفن زنگ زد

همسرم پاسخ گفت

در نگاهش تعجبی شاید

به پرسش سر تکان دادم

و او به پاسخ تایید

بی صدا اشکم جاری شد

شاملوی بزرگ ابدی شده بود 

و من دوباره یتیم ./.

به شاملوی بزرگ که او را پدرمعنوی خود می دانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:24  توسط خداداد شهرستانی  | 

بانو جان !

تو از منی ،

و من از تو

دیگران ناراضیند؟

گور پدر تک تک شان

این عشق دو تن دارد ،

من و تو

و خدا که همین نزدیکیست

گور پدر ناراضیان ،

حتی اگر زایندگانمان باشند

ما عاشق همیم - این است آنچه حجت خداست ،

و دیگر هیچ هراسی به دل راه نده که خدا راضی و شاهد شرعی عشق ماست

الباقی را به فراموشی ...

عشق من !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:25  توسط خداداد شهرستانی  | 

ما مردان این دیار را ،

چه به همانندی با مردی ،

که محرمش چاه بود

کداممان !

بگویید

کداممان یتیمی دیده و ،

به فکر صیغه ی مادرش ...

کداممان زن بیوه را ،

جز به چشم هم خوابه ...

حاشا بر غیرت و مسلمانیمان ./.

 به بابا تقی مهربان که نیست و پاک چشمی را از او آموختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:11  توسط خداداد شهرستانی  | 

ماهنامه ی اینترنتی دارالمجانین در سراسر ایران بزرگ

 نیازمند تعداد نامحدودی بازاریاب با پورسانت عالی

 و حقوق ثابت است علاقمندان می توانند

 با شماره ۰۲۶۱ - ۶۴۷۵۴۱۸ تماس بگیرند

مدیریت نشریه ی اینترنتی دارالمجانین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:24  توسط خداداد شهرستانی  | 

من که می نالم از هستی ،

تو دلت می شکند ،

یا نه می گویم ز غم و مستی ،

باز دلت ...

من چه گویم ؟ شاعرم من اگر نقد کنم شاعری خواهم ماند ،

نه که از به به و بلبل و هر آینه خوبی گویم

گل من لب خند بزن

این زمین با تمام زشتی هایش ،

پلشتی هایش ،

به خدا برای زیستن می ارزد

پس بیا غر نزنیم و فقط نقد کنیم ،

و سپس که زندگی

حتی در زیر تیغ دژخیمانش

خواهی شناخت ،

خوب خواهی شناختشان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:0  توسط خداداد شهرستانی  | 

آنچه می خوانید چند خطی از داستان " اگه بابا بمیره نوشته ی خودم است که کامل آن در نخستین شماره ی دارالمجانین خواهد آمد . تقدیم می شود به کسی که آنقدر پس از نگارش - تا نود می شمارم - تشویقم کرد که مصمم شدم این داستان را بنویسم - منی که سال ها بود مرده بودم - به دم مسیحایی همسرم س . ق - مدیر وب دو قدم مانده به صبح

این داستان در جاهایی از حقیقت وام گرفته است و اگر بگویم داستان مرگ پدرم است دروغ نگفته ام اما داستان نه خاطره چون جاهایی را بسط داده ام حقایق را تغییر داده ام به طور مثال عموی بزرگ من استاد من در یادگیری نوشتن بازیگری و فیلمسازی بوده است و می ستایمش اما در این داستان چهره ی خشنی از او ارائه داده ام شخصیت هایی افزوده ام اتفاقاتی کم کرده ام و تقدیمش می کنم به روح عمه ی دومم که دوری برادر را دوام نیاورد و یکسال پس از پدرم دق کرد و او هم رفت و به فرزندان خوبش که با محبت مرا دایی می نامند و بتی زیبایم که تک تک موهایش سفید شد و نگذاشتم هیچکس میوه خطابش کند مادرم بتول حسن نژاد . پس با اتو بیوگرافی یا چیزی شبیه آن رو به رو نیستید . فکر نکنید از مرگ پدر نوشتن آسان است خط به خطش اشک ریختم و نوشتم که سرطانی وخیم تر از بی پدری نیست . اما این داستان مرگ پدرم است و باز هزار بار تاکید که خاطره اش نیست .

خداداد شهرستانی

از بیمارستان بیرون می زنم . حالم از عموبزرگه به هم می خوره . خیکی گامبو جلو چل نفر می زنه تو گوشم . اگه زورشو داشتم . اصلا بابای من داره می میره به اون چه . دستاشو می گیره جلو چشش الکی شونه هاشو تکون تکون میده و با اون یکی دستش می زنه تو سرش و داداش داداش می کنه . خدا ! کجایی ؟ جان من بیا دست این نامردو رو کن تا همه بفهمن داره فیلم بازی می کنه . یه لحظه احساس می کنم خدا اومده پایین نه چاخان نمی کنم شاید خود خودش نباشه اما یکی از فرشته هاشه میگه اسد این باباتو چه قد دوس داری اصلا بکشیمش یا زنده نگهش داریم ؟ منم ابروهامو می کنم تو هم و شروع به فکر کردن می کنم . بابام که نمی ذاره من دوربین بخرم ، میگه فقط درس . تئاترمونم که نیومد ببینه جلوی همه خیت شدم نه بابای خوبی نیست . یه دفه به خودم میام خاک تو سرت اسد عید کلی زحمت کشید واست شلوار مدل پاکو بدوزه چون پول نداشت بخره تازه داداش کوچیکه یتیم میشه مامانه هم که خیلی خوشگله بیوه میشه اونوقت بچه ها تو مدرسه مث مرتضی بهم می گن اسد مامانت بیوه شده میوه شده میشه خوردش ؟

نه خدا غلط کردم بابامو نکش دیگه از این فکرای نامردی نمی کنم .....

***

به اونجای بابا یه چیزی وصل کردن که بهش می گن سون شاش بابا رو از اونجاش می ریزه تو یه سطل ساعتی یه دفه هم سطل پر میشه . چه بابای شاشویی  . عمو بزرگه  سر میرسه تا می خواد زر بزنه همچنین وغ می زنم که از فامیل خجالت میکشه بگه چرا خونشون نموندم . تو راهرو یه صف 40 نفری درست شده آخه خاک تو سرشون دستگاه نفس رسانی ندارن گل بخوره در بیمارستانشون فامیلا به نوبت لاستیک دستگاهو فشار میدن تا بابای بیچارم نفس بگیره گریم می گیره حتی وقتی یادم می افته . هر کی از فشار دادن لاستیک نفس رسونی خسته میشه میره ته صف و بعدی لاستیکو فشار میده . رییس بیمارستان ان سگ هی شاگردای منگلشو میاره بالای سر بابام و از نوع مرض بابام توضیح میده و چشم بابای بدبخت مردمو وا می کنه و توضیح میده سطل تقریبا پر شده . یه فکری به سرم میزنه یه دفه خودمومی ندازم کنار سطل و دهنمو پر کف و تف می کنم . دکتر رییس می خواد ببینه چی شده همینجوری که تکون تکون می خورم با لگد سطل ÷ر شاش بابامو هل میدم طرف دکتر رییس میشه یکی به شاش . بد و بیراه میگه و از اتاق بیرون میره . می گم ان سگ مگه بابام مرده شده هی مث مرده ها روش توضیح میدی . از دایی بزرگه می پرسم :

-         دایی بابام که هیچ چی نمی خوره چرا اینقد می شاشه ؟

-         اسد جون آخه همش بش سرم وصله سرمم آبه دیگه یه راس میشه شاش

یه زنی که عصبانیه میاد تو میگه اون بچه ای که سطل ادرارو ریخته رو پروفسور کجاست ؟

خوب بود مریضتونو بستری نمی کردیم

می گم : تو بابای منو خوب نمی کردی می دادم بچه های مدرسه ترتیبتو بدن

-         آقا این بچه رو از بیمارستان ببرین بیرون

-         خیال کردین من برم که بعد مث مرتضی من یتیم بشم مامانم بیوه . مامان خوشگلم

مادرم می زند زیر گریه . شصتم را حواله ی زن می کنم

-         بیاه تا من برم

بابامو بکشین ج... ده خانوم می ک...مت

***

عاقبت راضی ام می کنند از بیمارستان بروم اما کلک می زنم و جلوی نرده های بیمارستان کشیک می دم

با پسره که موز می فروشه دوس می شم

- بدو بدو موز ملاقاتی کیلو دویس تومن

-         نه خانوم دونه ای نمیشه

موزها که تمام می شود صد تو من بم دست خوش میده یه دفه عمو گامبوئه را می بینم مث برق غیبم می زنه می رم پشت درخت جلو بیمارستان یک آمبولانس میاد جلوی در بابامو می ذارن توش عمه دومی گریه می کند و التماس که با ماشین خودشان به دنبال آمبولانس می رود عاقبت راضی می شوند و شوهر پدر سوختش  غر می زند . مادر ... یادش رفته بابام بود گذاشتش سر کار من می چپم تو ماشین و تا می خواهند اعتراضی کنند چنان عر می زنم که قبول می کنند من را هم ببرنند .

تو آمبولانس دایی سومی – عمو گامبوئه – دکتر و پرستار – تو ماشین عمم ،  من ، مامانم شوهر عمه ی گنده دماغم . بچه ی چند ماهشون و عمو کوچیکه با یه چپه پول که خیال می کرد خدا رم با پول میشه خرید .... ادامه در نخستین شماره ی ماهنامه ی اینترنتی دارالمجانین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:16  توسط خداداد شهرستانی  | 

شورای نویسندگان دارالمجانین که به زودی تبدیل به خبرگزاری دارالمجانین خواهد شد برای اثبات صداقت خود و این که نشان دهد به دنبال مادیات نیست و خیلی انگ های دیگر که نثارشان شده است تصمیم گرفته اند نخستین شماره ی آن را و حتی اگر شرایط مالی اجازه دهد شماره های پسین را هم رایگان منتشر کنند

به قول شاملوی بزرگ :

دیری با خلق به درشتی سخن گفتید ، خود آیا به دو حرف تابتان هست ؟

با تشکر شورای نویسندگان دارالمجانین

خ .ش - س . ق -  دوشیزه . ز - دوشیزه . س .-

 دوشیزه ع - دوشیزه . م

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:49  توسط خداداد شهرستانی  | 

فال غلط می زنی نازنین !

تو را و مرا ،

چه به کسب و کار

ما شاعریم

" سنگ بر دوش می کشیم ،

سنگ قوافی "

ما نه می خواهیم ،

نه می توانیم ،

شمردن آن را که اسکناس گویند ،

که ابزار ما یکسره کلام است و بس

می فهمی ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:26  توسط خداداد شهرستانی  | 

ای دختر توان ، دویدن ، هوش و استعداد

                                                    بانوی عاطفه ، عشق ، مهربانی ، یاد

آری منم ، همان که شرمسار لطفت شده ام

                                                 سال ها که بی کسی و نداری را متحمل بده ام

باور بکن اهل دروغ و دغل نیستم من

                                                بر پای هر نامرادی تا به آخر ایستم من

بانوی جبر و اختیار ، سلام علیکم

                                                  من را شوی تو دختر که یار ؟ سلام علیکم

بانوی من !  تو بدان به مثل عاشقی می کنم که من

                            حالا که آمدی ، من راضی ام  خدا  بگیردم ، جان را ز تن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:35  توسط خداداد شهرستانی  | 

در دارالمجانین خواهید خواند

۱- سر مقاله  (سخن سردبیر ) به قلم خداداد شهرستانی

۲-  شعر ما (  اشعار شاعران عضو این ماهنامه ی اینترنتی

۳-  داستان ما

۴- داستان دیگران ( داستان های ترجمه ی اعضای دارالمجانین

۵- نسل سوخته ( اندر حکایت زاییده گان پس از ۱۳۵۷)

۶ - نظرات خوانندگان

۷ - معرفی نویسندگان خارجی ( شماره ی نخست آلبا دسس پدس )

۷ - معرفی نویسنده ی این دیار ( این شماره محبوبه میر قدیری

۸ - معرفی کتاب های اینسو و آنسو

۹ - انتشارات برتر از نظر دارالمجانین

۱۰ - جشنواره ی دارالمجانین ( نظر سنجی از مخاطبین برای انتخاب

بهترین ها و اهدای جایزه و برگزاری مراسم البته در صورت صدور مجوز

۱۱ - عاشقانه ها ( بهترین نوشته های عاشقانه ی خوانندگان )

۱۲ - فیلم نامه

۱۳ - نقد فیلم های روی پرده توسط اعضای دارالمجانین

۱۴ - کاریکاتور

۱۵ - خیاط در کوزه ( نقد آمیخته با طنز اهالی این ماهنامه )

۱۶ - دیگران در کوزه ( نقد نویسندگان روز به زبان طنز

برای آشنایی با روش کار دارالمجانین دو - سه مورد از موارد ذکر شده

) در پست های اخیر - در باب شعر و شاعری - خواهد آمد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:48  توسط خداداد شهرستانی  | 

با تاکید تمام اعلام می کنیم که سایت فرهنگی هنری دارالمجانین هیچ ارتباطی با جنبشهایی اعم از زنان . کودکان . مردان . خردسالان . نوزادان و  هیچ جنبش دیگری ندارد ما می خواهیم ماستمان را بخوریم نه با افه های سیاسی می خواهیم مخاطب افزون کنیم و نه لس آنجلسی های معلوم الحال برایمان کمک مالی بفرستند از اوین و قصر و قزل حصار و آنطرف ها هم دل خوشی نداریم

با تشکر گردانندگان دارالمجانین

خ.ش - ن.آ - ج.ا - ز. ... - ع. ... - و الباقی بر و بچ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:32  توسط خداداد شهرستانی  | 

 
آموزش