هزار بار مشق گفتن می کنم اما ... ،
تو می آیی و من ،
ـ به لکنت ـ
فراموشم می شود ،
ـ حتی ـ بگویم سلام
حماقت کردی ،
این صداقت پیشه گی ،
بلاهت بود
به تو گفته بودم ،
دستت را برای ناکسان ... }
- من ...،
- من فقط ...،
- خواستم ...،
- دیگر راست نمی گویم ./.
روز پدر
روز پلیس ، معدنچی ، رفتگر
روز استاد ، معلم ، کارگر
روز باغبان ، دانش آموز ، نگار گر
روز شاعر ،
روز شاعر ؟
آه که خیال را ،
فرصت اتفاق نیست ./.
سر دبیر ماهنامه ی اینترنتی
ادبی - هنری - طنز دارالمجانین
خداداد شهرستانی
به همسر پیشینم ل . م
شاعر ،
در جدل های کودکی با اهل خانه ،
تهدیدش فرار بود
قد کشید ٫
و آنوقت ۴ تا لورازپام ،
یک حال و روزی می ساخت ،
که با سر توی دیوار ... ،
و مادر بر سر زنان :
- خاک به سرم بچم مرد ـ
در سال هجده
تیغ بر دست ...،
و تنها خرج پانسمان
از کف خانواده
***
در آغاز جوانی
از آزار زنش ،
به تنگ که می آمد ،
رسم پدر سوختگی را فوت آب بود ٫
سر ساعت ۱۵۰ تا لورازپام دو میلی
سر ساعت ۴ تا تیغ که فقط خرجش بخیه بود
سر ساعت بیهوشی
سر ساعت پرمنگنات و در راهرو به دنبال زنش که من لب ...،
( این را بعدها زن گفت )
ـ مرتیکه
یادت رفته
تو کریدور بی شرت و شلوار
همه چیت تکون می خورد
دنبالم
لبت لبت ...،
حالا شاعر با خودش هم شوخی که نه ...
همیشه ۴ متر طناب در کشو ...
و این تصمیم ،
ـ به حتم ـ
ـ یقیناـ
بی شک جدیست ./.
هیئت مدیره ی
ماهنامه ی اینترنتی
- ادبی - هنری - طنز
دارالمجانین
من تازه - صبحانه ای برای دو نفر- آماده کرده بودم
بیتا فرهی تازه پنج داستان به قلم - حمید هامون - را خوانده بود
سارا خودش را آماده می کرد تا طلب آن مرد زنباره را در صورتش پرتاب کند
کجایی ؟
کدام گور بگو !
کدام گور ،
یارای پذیرش قامت سروگونت را دارد ؟
چه قدر بگرییم ؟
چه قدر بر سر زنیم ؟
خدا !
این چه حکمتیست ؟
نه این ظلم است ،
حکمت نیست ،
یا من از درکش قاصرم
روی وزیر ارشاد سیاه ،
روی معاون امور سینمایی سیاه ،
روی همه مان سیاه ،
روی همایش چهره های ماندگار سیاه ،
خاک بر سر همه مان ،
که تو را قدر نادانستیم
این حرف ها را چه سود ؟
پاینده باد مسعود کیمیایی که با - رییس و حکم - ماندگارت کرد
و البته - خط قرمز - که به محاق توقیف رفت
و نخستین بازی سینمایی ات بود
و ماند تا در هامون،
آل پاچینوی ایران شدی،
مانند او در بی خوابی
خاک بر سرمان
که خاک بر سر شدیم با رفتنت
تئاتر شهر و تالار وحدت ،
چه گوید ، که قامت تو،
بر خاکش بوسه نخواهد زد
گوگوش می خواند و من اشک می ریزم ،
که باز یتیم شده ام
نه ، همه گی یتیم شده ایم
شورای نویسندگان دارالمجانین
خداداد شهرستانی و همسر - دوشیزه زهره -
دوشیزه عسل - دوشیزه ... -
دوشیزه مریم و...
پرواز عقاب بی مانند بازیگری خسروخان شکیبایی
با یک دقیقه سکوت ارج می نهیم
امیدوارم مدیران نظام روسیاهی نکنند
و خانواده اش به آسودگی در نبود تاجشان
روزگار بگذرانند
و نه همچون شاملوی بزرگ
اثاثیه اش به حراج گذاشته شود
که باز خاک بر سر مدیران
بی لیاقت فرهنگی
با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
سهراب سپهری
آرزوی بسیارم بود دیدنت را
دریغ !
نخستین دیدار ،
بدرقه ی تو در سفر آخرت بود
خداداد شهرستانی
خبر خوبی نبود اما مدیون رفیق بیست ساله ام مسعود باستانی هستم که با اس ام اسی مطلعم کرد .
هامون را هفده بار به حرمت او دیده ام او که بیتا فرهی بازیگری حالایش را وامدار نقش مقابل او در هامون و بانو بود و خیلی ها مانند پولاد کیمیایی که پس از رییس و حکم بازیگر شد . این مرد بزرگ در حکم کوکائین تو دماغی را چنان متبحرانه بازی کرد که بلافاصله به یاد پدر خوانده ی کاپولا افتادم و اعتبار بسیاری فیلم ها به حضور او بود . کیمیای احمد رضا درویش . کاغذ بی خط و بازی درخشان تهرانی فقط با همبازی بودن با او میسر می شد که شد . روی مدیران فرهنگی ایران سیاه خاک بر سرشان که هنوز با مستمری اداره تئاتر روزگار می گذراند . خسرو خان نه خسرو جانمان رفت .خسرو شکیبایی بازیگر قدر سینمای ایران به ابد پیوست خدایش بیامرزاد
خدایا اگر روزی مرا گرفتی خواهش می کنم یک نفر مطلبی حتی یک دهم این مطلب به حرمتم بنویسد
از فراق می گویند
از وصال می گویند
زنان باسن و پستان برهنه تکان می دهند ،
و مردان بی پروا زنان را سینه می فشارند
پرسش من این است :
این زنان برهنه ،
و مردان زنباره ،
عشق را می فهمند ؟
من نمی دانم
شما می دانید ؟
تلفن زنگ زد
همسرم پاسخ گفت
در نگاهش تعجبی شاید
به پرسش سر تکان دادم
و او به پاسخ تایید
بی صدا اشکم جاری شد
شاملوی بزرگ ابدی شده بود
و من دوباره یتیم ./.
به شاملوی بزرگ که او را پدرمعنوی خود می دانم
تو از منی ،
و من از تو
دیگران ناراضیند؟
گور پدر تک تک شان
این عشق دو تن دارد ،
من و تو
و خدا که همین نزدیکیست
گور پدر ناراضیان ،
حتی اگر زایندگانمان باشند
ما عاشق همیم - این است آنچه حجت خداست ،
و دیگر هیچ هراسی به دل راه نده که خدا راضی و شاهد شرعی عشق ماست
الباقی را به فراموشی ...
عشق من !
چه به همانندی با مردی ،
که محرمش چاه بود
کداممان !
بگویید
کداممان یتیمی دیده و ،
به فکر صیغه ی مادرش ...
کداممان زن بیوه را ،
جز به چشم هم خوابه ...
حاشا بر غیرت و مسلمانیمان ./.
به بابا تقی مهربان که نیست و پاک چشمی را از او آموختم
نیازمند تعداد نامحدودی بازاریاب با پورسانت عالی
و حقوق ثابت است علاقمندان می توانند
با شماره ۰۲۶۱ - ۶۴۷۵۴۱۸ تماس بگیرند
مدیریت نشریه ی اینترنتی دارالمجانین
تو دلت می شکند ،
یا نه می گویم ز غم و مستی ،
باز دلت ...
من چه گویم ؟ شاعرم من اگر نقد کنم شاعری خواهم ماند ،
نه که از به به و بلبل و هر آینه خوبی گویم
گل من لب خند بزن
این زمین با تمام زشتی هایش ،
پلشتی هایش ،
به خدا برای زیستن می ارزد
پس بیا غر نزنیم و فقط نقد کنیم ،
و سپس که زندگی
حتی در زیر تیغ دژخیمانش
خواهی شناخت ،
خوب خواهی شناختشان
این داستان در جاهایی از حقیقت وام گرفته است و اگر بگویم داستان مرگ پدرم است دروغ نگفته ام اما داستان نه خاطره چون جاهایی را بسط داده ام حقایق را تغییر داده ام به طور مثال عموی بزرگ من استاد من در یادگیری نوشتن بازیگری و فیلمسازی بوده است و می ستایمش اما در این داستان چهره ی خشنی از او ارائه داده ام شخصیت هایی افزوده ام اتفاقاتی کم کرده ام و تقدیمش می کنم به روح عمه ی دومم که دوری برادر را دوام نیاورد و یکسال پس از پدرم دق کرد و او هم رفت و به فرزندان خوبش که با محبت مرا دایی می نامند و بتی زیبایم که تک تک موهایش سفید شد و نگذاشتم هیچکس میوه خطابش کند مادرم بتول حسن نژاد . پس با اتو بیوگرافی یا چیزی شبیه آن رو به رو نیستید . فکر نکنید از مرگ پدر نوشتن آسان است خط به خطش اشک ریختم و نوشتم که سرطانی وخیم تر از بی پدری نیست . اما این داستان مرگ پدرم است و باز هزار بار تاکید که خاطره اش نیست .
خداداد شهرستانی
از بیمارستان بیرون می زنم . حالم از عموبزرگه به هم می خوره . خیکی گامبو جلو چل نفر می زنه تو گوشم . اگه زورشو داشتم . اصلا بابای من داره می میره به اون چه . دستاشو می گیره جلو چشش الکی شونه هاشو تکون تکون میده و با اون یکی دستش می زنه تو سرش و داداش داداش می کنه . خدا ! کجایی ؟ جان من بیا دست این نامردو رو کن تا همه بفهمن داره فیلم بازی می کنه . یه لحظه احساس می کنم خدا اومده پایین نه چاخان نمی کنم شاید خود خودش نباشه اما یکی از فرشته هاشه میگه اسد این باباتو چه قد دوس داری اصلا بکشیمش یا زنده نگهش داریم ؟ منم ابروهامو می کنم تو هم و شروع به فکر کردن می کنم . بابام که نمی ذاره من دوربین بخرم ، میگه فقط درس . تئاترمونم که نیومد ببینه جلوی همه خیت شدم نه بابای خوبی نیست . یه دفه به خودم میام خاک تو سرت اسد عید کلی زحمت کشید واست شلوار مدل پاکو بدوزه چون پول نداشت بخره تازه داداش کوچیکه یتیم میشه مامانه هم که خیلی خوشگله بیوه میشه اونوقت بچه ها تو مدرسه مث مرتضی بهم می گن اسد مامانت بیوه شده میوه شده میشه خوردش ؟
نه خدا غلط کردم بابامو نکش دیگه از این فکرای نامردی نمی کنم .....
***
به اونجای بابا یه چیزی وصل کردن که بهش می گن سون شاش بابا رو از اونجاش می ریزه تو یه سطل ساعتی یه دفه هم سطل پر میشه . چه بابای شاشویی . عمو بزرگه سر میرسه تا می خواد زر بزنه همچنین وغ می زنم که از فامیل خجالت میکشه بگه چرا خونشون نموندم . تو راهرو یه صف 40 نفری درست شده آخه خاک تو سرشون دستگاه نفس رسانی ندارن گل بخوره در بیمارستانشون فامیلا به نوبت لاستیک دستگاهو فشار میدن تا بابای بیچارم نفس بگیره گریم می گیره حتی وقتی یادم می افته . هر کی از فشار دادن لاستیک نفس رسونی خسته میشه میره ته صف و بعدی لاستیکو فشار میده . رییس بیمارستان ان سگ هی شاگردای منگلشو میاره بالای سر بابام و از نوع مرض بابام توضیح میده و چشم بابای بدبخت مردمو وا می کنه و توضیح میده سطل تقریبا پر شده . یه فکری به سرم میزنه یه دفه خودمومی ندازم کنار سطل و دهنمو پر کف و تف می کنم . دکتر رییس می خواد ببینه چی شده همینجوری که تکون تکون می خورم با لگد سطل ÷ر شاش بابامو هل میدم طرف دکتر رییس میشه یکی به شاش . بد و بیراه میگه و از اتاق بیرون میره . می گم ان سگ مگه بابام مرده شده هی مث مرده ها روش توضیح میدی . از دایی بزرگه می پرسم :
- دایی بابام که هیچ چی نمی خوره چرا اینقد می شاشه ؟
- اسد جون آخه همش بش سرم وصله سرمم آبه دیگه یه راس میشه شاش
یه زنی که عصبانیه میاد تو میگه اون بچه ای که سطل ادرارو ریخته رو پروفسور کجاست ؟
خوب بود مریضتونو بستری نمی کردیم
می گم : تو بابای منو خوب نمی کردی می دادم بچه های مدرسه ترتیبتو بدن
- آقا این بچه رو از بیمارستان ببرین بیرون
- خیال کردین من برم که بعد مث مرتضی من یتیم بشم مامانم بیوه . مامان خوشگلم
مادرم می زند زیر گریه . شصتم را حواله ی زن می کنم
- بیاه تا من برم
بابامو بکشین ج... ده خانوم می ک...مت
***
عاقبت راضی ام می کنند از بیمارستان بروم اما کلک می زنم و جلوی نرده های بیمارستان کشیک می دم
با پسره که موز می فروشه دوس می شم
- بدو بدو موز ملاقاتی کیلو دویس تومن
- نه خانوم دونه ای نمیشه
موزها که تمام می شود صد تو من بم دست خوش میده یه دفه عمو گامبوئه را می بینم مث برق غیبم می زنه می رم پشت درخت جلو بیمارستان یک آمبولانس میاد جلوی در بابامو می ذارن توش عمه دومی گریه می کند و التماس که با ماشین خودشان به دنبال آمبولانس می رود عاقبت راضی می شوند و شوهر پدر سوختش غر می زند . مادر ... یادش رفته بابام بود گذاشتش سر کار من می چپم تو ماشین و تا می خواهند اعتراضی کنند چنان عر می زنم که قبول می کنند من را هم ببرنند .
تو آمبولانس دایی سومی – عمو گامبوئه – دکتر و پرستار – تو ماشین عمم ، من ، مامانم شوهر عمه ی گنده دماغم . بچه ی چند ماهشون و عمو کوچیکه با یه چپه پول که خیال می کرد خدا رم با پول میشه خرید .... ادامه در نخستین شماره ی ماهنامه ی اینترنتی دارالمجانین
به قول شاملوی بزرگ :
دیری با خلق به درشتی سخن گفتید ، خود آیا به دو حرف تابتان هست ؟
با تشکر شورای نویسندگان دارالمجانین
خ .ش - س . ق - دوشیزه . ز - دوشیزه . س .-
دوشیزه ع - دوشیزه . م
تو را و مرا ،
چه به کسب و کار
ما شاعریم
" سنگ بر دوش می کشیم ،
سنگ قوافی "
ما نه می خواهیم ،
نه می توانیم ،
شمردن آن را که اسکناس گویند ،
که ابزار ما یکسره کلام است و بس
می فهمی ؟
ای دختر توان ، دویدن ، هوش و استعداد
بانوی عاطفه ، عشق ، مهربانی ، یاد
آری منم ، همان که شرمسار لطفت شده ام
سال ها که بی کسی و نداری را متحمل بده ام
باور بکن اهل دروغ و دغل نیستم من
بر پای هر نامرادی تا به آخر ایستم من
بانوی جبر و اختیار ، سلام علیکم
من را شوی تو دختر که یار ؟ سلام علیکم
بانوی من ! تو بدان به مثل عاشقی می کنم که من
حالا که آمدی ، من راضی ام خدا بگیردم ، جان را ز تن
۱- سر مقاله (سخن سردبیر ) به قلم خداداد شهرستانی
۲- شعر ما ( اشعار شاعران عضو این ماهنامه ی اینترنتی
۳- داستان ما
۴- داستان دیگران ( داستان های ترجمه ی اعضای دارالمجانین
۵- نسل سوخته ( اندر حکایت زاییده گان پس از ۱۳۵۷)
۶ - نظرات خوانندگان
۷ - معرفی نویسندگان خارجی ( شماره ی نخست آلبا دسس پدس )
۷ - معرفی نویسنده ی این دیار ( این شماره محبوبه میر قدیری
۸ - معرفی کتاب های اینسو و آنسو
۹ - انتشارات برتر از نظر دارالمجانین
۱۰ - جشنواره ی دارالمجانین ( نظر سنجی از مخاطبین برای انتخاب
بهترین ها و اهدای جایزه و برگزاری مراسم البته در صورت صدور مجوز
۱۱ - عاشقانه ها ( بهترین نوشته های عاشقانه ی خوانندگان )
۱۲ - فیلم نامه
۱۳ - نقد فیلم های روی پرده توسط اعضای دارالمجانین
۱۴ - کاریکاتور
۱۵ - خیاط در کوزه ( نقد آمیخته با طنز اهالی این ماهنامه )
۱۶ - دیگران در کوزه ( نقد نویسندگان روز به زبان طنز
برای آشنایی با روش کار دارالمجانین دو - سه مورد از موارد ذکر شده
) در پست های اخیر - در باب شعر و شاعری - خواهد آمد
با تشکر گردانندگان دارالمجانین
خ.ش - ن.آ - ج.ا - ز. ... - ع. ... - و الباقی بر و بچ